تبليغاتX
bluesky

bluesky

شاعر بی درد


1)

سری که درد نمی کند

چه می تواند بنویسد!؟

آن روزها دلت به یک کامپیوتر خانگی خوش بود
حالا چشمت دنبال tablet های لمسی است
کجا دغدغه ی بچه های جنوب شهر را داشته ای؟
یا همیشه گرسنه های افریقای جنوبی
چقدر این روزها این ژست تکراری
این هنر به ظاهر متعهد
این شاعران دغدغه مند فقر
مسخره به نظر می آیند

باید از خودت بنویسی
و از احمقانه ترین رویاهایت
تا این جماعت امروز
با رویاهای یک شاعر بی درد
یک شاعر احمق
آشنا شوند
شاید لااقل برای عبرت اهل خرد خوب باشی


شاعر  بنویس
از رویاهایت
از خوابی که دیشب دیده ای
از حرف های صبح تا غروب
دیده ها و شنیده ها
از خودت بنویس
خوب داری حالمان را به هم میزنی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/21ساعت 23:51  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

تقدیم به آستان صدیقه طاهره سلام الله علیها

گهی که صور صلای سفر رسید مرا
  نگار من به وداع آستین کشید مرا

علی معلم


گشتیم این حوالی و چون ماتم تو بود

دیدیم شاعرانه ترین غم، غم تو بود


میراث فاطمیه خودش صد محرم است

وقتی به دست میر ادب پرچم تو بود


شاید به این گناه بهشت علی تویی

حوا تو بوده ای و علی آدم ِ تو بود


دنیا بس است و جاه بس است و جهان بس است

یکدم به این بها، که علی همدم تو بود


شأن نزول تو متشابه نداشته است

قرآن سه آیه داشت که خود محکم* تو بود


بانو! هزار جان گرامی فدایتان

بگذر از این غزل که نمی از یَم تو بود



* در اصطلاح قرآنی آیه هایی هستند  "محکم" و در مقابل آیه های "متشابه" ، که می توانید برای مطالعه ی بیشتر به منابع مقتضی رجوع کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/31ساعت 2:36  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

نمایش


پرده ی اول [ خود محوری]


اتفاق ساده ای است

سنگی آمد

شیشه های نازک دلی شکست

و چه حرمت هایی !

اتفاق ساده ایست

ما دلگیر شدیم

غصه خوردیم

و به قضاوت نشستیم

و یک مشت خاطرات زیبا فراموشمان شد

اتفاق ساده ایست

وقتی دوستی می رنجد

و قتی آدمی می میرد

یا حتی عشقی

اتفاق ساده ایست

وقتی هیچ چیز برایم مهم نباشد...



پرده ی دوم [ خود خواهی ]


عجیب نیست اگر متعجب نمی شوم

از این که آب سر بالا می رود

و صدای هیچ قورباغه ای در نمی آید

از این که ماهی هایی که از آب گرفته ایم تازه نیست

از این که هیچ چیز تازه نیست

عجیب نیست وقتی من می خندم

حتی اگر گریه ات را در بیاورد

تو مسخره ترین آدم زمینی

و خنده ارث پدرم آدم است

عجیب نیست وقتی این حق من است

که به چیزهای مسخره بخندم

عجیب نیست

وقتی هیچ چیز برایم مهم نباشد...


پرده ی آخر [ خودباوری ]


اینجا دانشگاهست

من دانشجو هستم

و در میان آدم های انگشت به دهان

از خود بی خود شده ام

من هستم

من می خندم

من می خندانم

من دیده می شوم

من

من

من

حالا دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست

وقتی من کانون توجه باشم...


پشت صحنه


همیشه پشت این همه غار غار

یک کلاغ بیشتر نیست

و پشت این چند جیک جیک

صدها گنجشک کوچک






+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/05ساعت 2:44  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

این شب ها

بازآی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی
مولوی


1)

برای تو نوشته بودم

حالا دیگر نمی توانم

کاغذم شعله ور شده است

فرصتی میسر کن

تا تمام کاغذ هایم نسوخته است

من دشمن جنگل های جهانم

همان بهتر که دیوانه ها سر به بیابان بگذارند. نه؟

اما چه فرقی می کند

حالا که من اکنون ترینم

حالا

همین حالا

فرصتی میسر کن

تا تمام کاغذ هایم نسوخته است.



2)

از شب هایم گذر کن

از شب هایم گذر کن که خواب را از چشمانم برده ای

چرا حبس نمی شوی در رویاهایم؟

می چرخم

می رقصم

می گریم

می خندم

دیوانه تر از این چه می خواهی

بوی تو

بوی خاطرات تو

چقدر انتظار این مستی را بکشم

نیمه جان یک نفس عطر توام

عطر تو

همان عطر هیچ

همان که نسیم می شوم

ساز می شوم

سایه می شوم

آب می شوم

خواب می شوم

خواب

              خواب

                          خواب

زلف آشفته ی من

خوی کرده ی من

پیرهن چاک منم

پیرهن چاک ترینم

پس چرا اسیر ترم نمی کنی

می بینی؟

باز هم مثل همیشه پشیمانم

پشیمان ترینم

اصلا چقدر بگویم

این شعله کم است

کم است

کم است

کم است

این شعله برای سوختنم کم است

پاهایم را جفت می کنم

زانو می زنم

سر خم می کنم

گردن می نهم

به هر آنچه تو بگویی

به هر آنکجا که بگویی

آی...

       آی...

بشتابید...

            بشتابید...

این آخرین فرصت است

هزار جرعه برای بریدن این سر مذاب می گذارم

هزار جرعه ارزش یک آه من است که دنیایتان را بسوزانم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/23ساعت 13:6  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

چگونه مي توان به شمشيري، دريايي را شکافت!

                                                                             

  ای ماه سر به مهر سر از سجده بر مدار

                                                                                                           پشت سرت کسی است که شق القمر کند

                                                                         محمود حبیبی


این مثنوی رو شب شهادت امیر المومنین علیه السلام گفتم.گرچه از ضعف شعرم نزد مولایمان معذورم اما امید است که قبول افتد.


دارد می آید آفتاب از سوی مغرب

تا تر کند از خون خود گیسوی مغرب

دارد می آید باز هم آقای مسجد

امشب چه خواهد کرد با غوغای مسجد

مولا رسید و گرم در آغوش مسجد

گویی اذان می گفت او در گوش مسجد

کون و مکان در پشت مولا در نمازند

هفت آسمان وقت قنوتش در نیازند

وقتی که مولا در نمازش غرق می شد

یکباره شمشیری به قصد فرق می شد

ضربت نشست و نور از مهتاب پاشید

رنگ خجالت بر رخ محراب پاشید

از آسمان ها رخصت باران گرفتند

خون خدا را از دل قرآن گرفتند

با قهر گویی ماه از شب دور می شد

چشم زمین از گریه گویی کور می شد

آن کس که روزی کعبه را بشکافت، امشب

فرقش شکست و کعبه را بشکافت یک شب

امشب تمام بردباران می گدازند

امشب چه آهنگ حزینی می نوازند

کون و مکان حس یتیمی دارد امشب

قلب زمین هرلحظه بیمی دارد امشب

دنیا سرش را روی زانو تکیه داده

از غصه دستش را به پهلو تکیه داده

بابای دنیا دست دنیا را نگه دار

بر دوش، بابا نان و خرما را نگه دار

بابای دنیا رحم کن بر ماه امشب

بابای دنیا گریه کن در چاه امشب

بنگر به شیر و شور می آیند مردم

بنگر ز راه دور می آیند مردم

یعقوب، موسی، نوح ،عیسی در شتابند

امشب تمام مُخلَصین پا در رکابند

می آید از غیب آنکه استقبالت ای ماه

آگه تر است از هر کسی بر حالت ای ماه

فزت برب الکعبه آری این چنین است

فزت برب الکعبه معنایش همین است

آنها که در دل ساز شیطان می نوازند

شمشیر را بر فرق قرآن می نوازند

گرچه بهار عشق را پاییز کردند

جام جهان را از علی لبریز کردند


+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 3:39  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

غزل مثنوی

شعر زیر متعلق به حال و هوای ماهها پیش من است و کامل هم نیست چرا که فرصت نداشتم رویش وقت بگذارم تا دم بکشد اما برای اینکه عریضه ام مدت هاست که خالی مانده همین شعر نیمه جان را با تمام کاستی هایش می گذارم تا شاید بهانه ای باشد برای تامل بیشتر خودم آنقدر که دچار روزمرگی نشوم.


« الف ها » خم شده « مد ها » دو سر پایین

و از « ب » تا « ی » سرتاسر همه غمگین

تمام ِ کاسه ها لبریز از غصه

عسل ها تلخ ، داروها همه شیرین

صُراحی می نوازد بی سبب محزون

هَزاران بانگ سر دارند خشم آگین

خیابان های خواب آلودگی آرام

سجابِ کوچه ی اندیشه ها خونین

مقرنس های مسجد ها تَرَک خورده

مسلمانان غیرتنمد بد آیین

زمهجوری پر از آشفتگی موها

به رنجوری گره خوردند ابروها

هجوم شهر در آغوش زندانها

گل پژمردگی در خاک گلدانها

خروش سایه ها از پشت مشعل ها

طواف نورها بر گرد مهمل ها

صدای زجر می آید ز پستوها

مگس می گردد اینجا گرد کندوها

نمی خوانند دیگر جز قناری های غمدیده

علف های لگد خورده، کبوتر های ترسیده

شب تاریک و فوج سِحر و خماری

شب تاریک و بیم عشق و عیاری

نفس از سینه اینجا آه می آید

سحر ها سمت مشرق ماه می آید

هوا تاریکِ تاریک است، تاریک است

شرر نزدیکِ نزدیک است، نزدیک است

تمام لوتیان شهر ترسانند

قناری ها سرود درد می خوانند

عجب ، آیا ، چرا ، اما ، نمی فهمم

فضا گنگ و تمام واژه ها مبهم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است و

زمین بس ناجوانمردانه زرد است و

نفس بس ناجوانمردانه می گیرد

بشر بس ناجوانمردانه می میرد

             بشر بس ناجوانمردانه می میرد.

                                                      


+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/15ساعت 13:27  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

گر بگویند مرا با تو سر و کاری نیست/ در و دیوار گواهی بدهد کاری هست(سعدی)

تصمیم داشتم بعد از مدتی که به روز نکرده بودم یک غزل مثنوی تقریبا نیمه بلند در این وبگاه قرار بدهم که فعلا فرصت ندارم تکمیلش کنم و حال و هوای شعرم هم حال و هوای این روزهایم نبود به علاوه میدانم که چون حرف امروزم نیست مطمئنا به دل نمی نشیند. شعر زیر رو نیمه های شب پیش  بعد از درگیری های روزانه و در سکوت زیبای شب  گفته ام.

شعرم رو تقدیم می کنم به هرکه دوستش دارم. حتی شما دوست عزیز.

(1)

پرتره ات را در ذهنم قاب گرفته ام

نمی دانم یک دفعه چه شد

که حالا دیگر تمام زندگیم یک تصویر است

حالا خوب می فهمم چرا گیجم

خوب می فهمم چرا نمی بینم

کاش می توانستم بگویم از جلوی چشمانم دور شو

اما

آنوقت

دلم که هیچ...

چشمانم را هم با خود خواهی برد


(2)

من

ابراهیم

پیامبر اولو العشق هستم

این بار با دستان خودم گلستان را به آتش کشیده ام

آقایان

خواهش می کنم

خواهش می کنم بگذارید بسوزم


(3)

هر روز صبح دلم شکوفه می دهد از تو

پیراهنت را بیاور

تا از دلم گل بچیند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 1:9  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

کوتاه گویه ها به علاوه ی چند طرح


مترو


خانه ات آباد...

تو هم در میان ریل های موازیِ تکرار

آنقدر که میروی

به انتها نمی رسی



بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/24ساعت 11:24  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

کاسه ی داغ تر از آش


(1) بوی باروت

آنقدر شعورتان را آلوده کرده اند

که دهانتان هم همچون پایگاهتان بوی باروت می دهد

باز با گلوله نهی مان کنید

نهی مان کنید از هر آنچه منکری که فکر می کنید

امرمان کنید

امرمان کنید به هرچه فکر می کنید

لیک...

هر که را که امر می کنید

باز معروف می شود

و این شمایید که تکرار می شوید و ما تکثیر


(2) کاسه ی داغ تر از شما

هنوز هم کاسه ی ما داغ است اما دیگر از آش خبری نیست

چرا که جیب هایتان از نسل ما بزرگتر شده است

آری...

باید بپذیرید

نسل ما بزرگتر شده است


(3) تصمیم کبری

ندانستید اما

ما با همان کبری تصمیم گرفتیم

تصمیم گرفتیم خنده هایمان را به تار ریش هایتان نفروشیم که ما در امتداد آزادگی متولد شدیم

آنقدر بد مسلمان شده ایم که هر چه خنده را به نرخ جورتان احتکار می کنیم

و حالا دیگر شما تنها خریدار خشم مایید


(4) موی دماغ...

ما کودکان جنگ هستیم

ما همان کودکانیم که با پدر به پارک و سینما نمی رفتیم

ما همان کودکانیم که دستمال شب های خیس مادر بودیم

ما کودکان انتظاریم

ما هنوز هم پارک و سینما نمی خواهیم

حالا می خواهیم کودکی کنیم

می خواهیم موی دماغ شما باشیم

موی دماغ ِ شما...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/06ساعت 12:26  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

زبانِ سکوت



هنوز کودکم

              پر از بهانه های کودکی

                              وآن چنان که پشتِ چشمه سار پلک ها

                                                           دلم کنار رود کودکانگی

                                                                       به بازی لطیفِ خود ادامه می دهد

                                                                                                و اشکِ من روانه می شود


هنوز راز سر به مهر زندگی برای من تویی

                                    تویی که دوست دارمت



منم که لحظه لحظه عاشقم

              و در شمار ِ بی شمار ِ لحظه ها

                                    به غایتِ ندیده های زندگی

                                                       به نرخ ِ خنده های عاشقانه

                                                                                بی حساب صادقم


ودر زبانِ عاشقانه ها

                 عیار ِ واژه ها چنان بزرگ می شود

                                     که جز سکوت چاره نیست

سکوتِ من

         عمیق ِ کوله باری از محبت است

سکوتِ من

          جوابِ هرچه زخم، کز زبان به من رسیده است

                                                   سکوتِ من زبان دوم من است


و حق خویش را

               در این زمانه ی زبون

                          به اتکای واژه هایی از سکوت

                                                        از شما ستانده ام


تمام حس خویش را

           درون قطره ای ز گوهر سکوت

                                    بر شما خورانده ام


وگاه گاهی این سکوت

               صدای هق هق ِ من است


و در دیار عاشقان

                  با همین سکوت

                           به سر تکاندنی ظریف

                                              از صمیم دل

                                                         به خلق ِ عالمی سلام می کنم

88/12/19




+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/20ساعت 1:23  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

باران

و که گفت که باران گریه ی ابرهاست!؟
باران، انتقام تشنگی است.
باران سنگسار آن خشک زمینی است که روزگاری خون عاشقان را در خود مکید.
و سالیان دراز است که ابرها جنون وار سرگردانند.
اما ابرها سالهاست که با بیابان قهرند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/16ساعت 4:16  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

این متن را اواسط دهه ی محرم نوشته بودم، اخیرا به ذهنم رسید که به مناسبت اربعین در وبگاه قرار بدم، باشد که در آستان حضرتش قبول آید.

 

نمی دانم که چه سرّی است که هیچ نوایی جز نی نمی تواند این حادثه را روایت کند و همین بسیار عجیب می نماید که کربلا را دیگر نام نینواست.

به گواه لغتنامه این را گویم، گرچه نینوا لغت نیست که در لغتنامه آید و گنجد ، حال آنکه تنها یک سرزمین هم نیست و کربلا چیست خدا داند و بس.

اما من همین دانم که کربلا جایی است که آب و هوا و خاک و آتش را که عاقلان 4 عنصر طبیعت گویند به زانو در آورد ، گرچه عاقلان را در این وادی حرجی نیست چنان که کربلا هفتمین شهر عشق است اگر عشق را هفت شهر باشد.

خوب می دانم که نی چه نوایی دارد اما نی چه نوایی دارد؟

اگر متهم به شاعرانگی نباشم به واقع احساس من این است که می گویم، گرچه خیال را ملازمت کند.

می خواهم بگویم:

نوای نی، نوای آه است از انتهای حنجره ی انسانیت و آن آهی که از نهاد برآید.

نوای نی، نوای یک بیابان است در انتهای عطش که آن را سراپرده ای جز عشق به انتها نباشد باز هم اگر عشق را انتهایی باشد.

نی آنچنان که می نالد از سر درد با هر آنچه نت که آمد و شد دارد گویی همان جمله ی « هل من ناصر... » را یاد آور می شود. آن ندای عاشقانه ای که شاید زیباترین تناقض ادیبانه ی عالم باشد. آن گونه که از کسی کمک بخواهی که کمکش کنی تا به رستگاری برسد. این چه بارقه ای است که در این کلام است من نمیدانم اما آن چنان فضا سازی هنرمندانه ای است که اشک را فرصت تحمل نمی دهد، گویی اگر در قالب یک جمله ی خبری می آمد عالم را به شعله ای می سوزاند.

و در این که من این احساس را دارم شاهد من و شما باشد نوای نی البته هرچه به آهنگ حزین.

 

نی حدیث راه پر خون می کند                 قصه های عشق مجنون می کند

                        

                                    ...................

 

سرّ من از ناله ی من دور نیست              لیک چشم و گوش را آن نور نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/14ساعت 14:0  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

اين روزها ديروزمان را هم گرفتند (تقدیم به برادران عزیز بسیجی نما)

امروز

خيابان گريان

علامت هاي راهنمايي مردم را به مسير حركت راهنمايي مي كنند

چراغها همه سبز

خيابان ها همه يكطرفه،

همه به طرف حق

حق اما فرار مي كند، جمعيت به دنبالش

گاهي نيمي از آن جا مي ماند اما زير پاي چكمه پوش ها له مي شود.

ميدان آزادي از دور به نشانه ي پذيرايي لبخند مي زند اما چرا چكمه پوش ها به انقلاب سري نمي زنند

به دوستم گفتم كاش از مسير امام حسين مي گذشتيم.

يكي مي گفت خيابان كارگر هم خيلي شلوغ شده است.

عجيب است، مردم مي گويند بياييد در مقابل بسيج، بسيج شويم. اما من دوست داشتم بسيجي بودم ولي نمي خواهم بسيجي باشم.

من مي گويم بسيجي ماضي استمراري است نه حال ساده.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 11:27  توسط محمد حسن علی اکبر  | 

 
Free counter and web stats